آورده اند كه ...    صفحه ي 22                    از كليله و دمنه نصرا... منشي باب 8 ( باب بوف و زاغ)

پارسايي براي قرباني كردن گوسفندي خريد. در راه طايفه ي دزدان او را ديدند . طمع كردند و با يك ديگر قرار گذاشتند كه او را فريب دهند و گوسفند را از او بگيرند . پس يك نفر (از آنان) پيش او آمد و گفت : اين سگ را كجا مي بري ؟ ديگري گفت : آيا اين مرد قصد شكار دارد كه (قلاده ي ) سگ در دست گرفته است ؟ سومي با او هم صدا شد و گفت : او در لباس صالحان است اما زاهد و پرهيزگار به نظر نمي آيد ، زيرا پارسايان با سگ بازي نمي كنند و دست و لباس خود را از تماس با سگ حفظ مي كنند .

به همين شيوه چيزهايي (سخناني) مي گفتند تا شكي به دل زاهد افتاد و خود نيز به شك و ترديد افتاد و گفت كه ممكن بوده است كه فروشنده ي اين (حيوان) جادوگر بوده است و چشم بندي و جادو كرده است . خلاصه گوسفند را گذاشت و رفت و آن جماعت گرفتند و بردند .

آرايه : سگ مجاز از قلاده ي سگ (سطر چهارم)  درجمله = خلاصه ، متهم گردانيد = كنايه (به شك و ترديد افتاد) .  با توجه به نتيجه اي كه در خود كليله از اين داستان گرفته شده است : « اين مثل بدان آوردم تا مقرر گردد به حيلت و مكر ما را قدم در كاري بايد نهاد ، و آن گاه خود نصرت هر آينه روي نمايد.»

پيام آن : رسيدن به هدف با مكر و حيله،  القاي انديشه ي  فريب كاري .

آورده اند كه ...    صفحه ي 46     از گلستان سعدي باب چهارم (درفوايد خاموشي )

         يكي از شاعران پيش امير دزدان رفت و شعري در ثنا و ستايش او خواند. (امير) دستور داد تا لباس او را بكنند و او را از ده بيرون كنند . شاعر بيچاره برهنه در سرما مي رفت . سگها به دنبال او دويدند . خواست سنگي بردارد و سگها را از خود براند . زمين در اثر سرما يخ بسته بود . عاجز و درمانده شد . گفت : اين ها چه مردمان حرام زاده اي هستند ، سنگ را بسته اند و سگ ها را رها كرده اند .

امير از دور ديد و شنيد و خنديد و گفت : اي فرزانه (اي بسيار دانا) ، از من چيزي بخواه . گفت : لباس خود را مي خواهم اگر آن ها را به من ببخشي و لطف كني .

شعر : آدمي به خير و نيكويي ديگران اميدوار مي باشد ، من به خير تو اميدي ندارم ، دست كم به من شري نرسان  .

آرايه : سنگ ، سگ : جناس افزايشي  بسته و گشاده : تضاد ، بركنند و كنند :  بنا بر نظريه برخي ادبا جناس دارد بدون احتساب پيشوند ، پيام : هرسخن جايي و هر نكته مكاني دارد . عاقبت ثناگويي برنا مردمان .    بيت ارسال المثل است .

آورده اند كه ...      حكايتي از گلستان سعدي « حكايت 28 از باب اول در سيرت پادشاهان » صفحه ي58                                                                       

          درويشي گوشه نشين (وارسته از تعلقات دنيا) گوشه ي صحرايي نشسته بود. پادشاهي از كنار او (از كنار گوشه ي عزلت او ) عبور كرد.درويش– از آن جا كه لازمه ي ملك  قناعت (= قناعتي كه مثل پادشاهي مي باشد) است سربلند نكرد و به او توجهي نكرد. پادشاه – نيز از آن جا كه لازمه ي وقار و شكوه سلطنت است – رنجيده خاطر شد و گفت : اين گروه صوفيان مثل حيوانات اند و لياقت و انسانيت ندارند . وزير به نزد درويش آمد و گفت : اي جوان مرد ، پادشاه زمين از كنار تو گذشت ، چرا تعظيم نكردي و شرط ادب را به جا نياوردي ؟ درويش گفت : به پادشاه بگو ، توقع و انتظار تعظيم و خدمت از كسي داشته باش كه از تو انتظار نعمت و مالي داشته باشد و نكته ي ديگر ، بدان كه پادشاهان براي حفظ و نگهداري رعيت و مردم پادشاه شده اند (پادشاهي خود را از قبل نگهداشت مردم دارند ) نه اينكه مردم آمده اند تا از پادشاهان اطاعت كنند .

پادشاه نگهدار و محافظ درويش است هرچند كه آسايش و آرامش در سايه ي شكوه دولت پادشاه حاصل مي شود.

(همان طور كه ) گوسفند براي چوپان و درخدمت او نيست بلكه چوپان و شغل چوپاني براي خدمت و محافظت گوسفند به وجود آمده است .  (اسلوب معادله )

گفتار و سخن درويش در نظر پادشاه استوار و سنجيده آمد ، گفت : از من خواهش و درخواستي بكن . گفت مي خواهم كه بار ديگر مايه ي زحمت من نشوي .

گفت : اندرزي به من بده . گفت  : اكنون كه قدرت و نعمت در اختيار داري مردم را درياب (يا لحظه ها را درياب) زيرا دولت و قدرت و پادشاهي يك جا نمي ماند و از دستي به دست ديگر مي رسد .

دكتر خزاعلي مجرد را به معني عاري از آلودگي و علايق دنيوي آورده است .

از آن جا : به علت آن كه / سطوت : خشم و صولت و شكوه

خرقه پوشان : كنايه از اهل تصوف خرقه تنها متاع دنيوي است كه درويش در اختيار دارد.

سلطان روي زمين : در قديم ، هر ملتي بر اثر غرور قومي چنان مي پنداشت كه پادشاه كشور وي ، سلطان روي زمين و قبله ي عالم است .

قالب شعر: قطعه    فر : جلال و شكوه و زيبايي و نور و با فره و فرخ و فرخنده هم ريشه است . غالباً فر را به تشديد تلفظ مي كنند . ولي فر مشدد لفظي عربي = فرار كردن و گريختن است و البته درشعر آن را مشدد خواندن به ضرورت و اقتضاي وزن شعر است .

بيت دوم تمثيل

 عبارت همي خواهم كه دگر باره زحمت من ندهي نظير گفتار ديو ژانوس حكيم است ، مي گويند : اسكندر به ديدار وي آمد . او در خم منزل كرده بود . اسكندر خواست با او گفتگو كند وي خودداري كرد. اسكندر گفت : از من حاجتي بخواه . گفت : مي خواهم ميان من و آفتاب حايل نشوي . (درجمله ي : آن همي خواهم   آن : مفعول   و جمله ي بعد از همي خواهم مرجع آن مي باشد.

بيت : هست و دست : جناس   پيام بيت : ناپايداري قدرت    پيام حكايت : ترك علايق و عزلت و آزادگي و شجاعت .  آرايه تكرار و واج آرايي .

شعر حفظي   ص 59      وقت سحر  

قالب شعر       غزل از حافظ  وزن فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن بحر: رمل مثمن مخبون  محذوف

در بيشتر ابيات در ركن اول اختيار وزني فاعلاتن به جاي فعلاتن آمده است .

نوع ادبي : غنايي (عرفاني )  نوع توصيف   نمادين

1- ديشب سحرگاهان از اندوه تعلقات دنيوي مرا آزاد كردند و در آن تاريكي شب ، آب زندگي جاوداني عشق و معرفت را به من دادند.

آرايه : تناسب : ظلمت شب با آب حيات زيرا چشمه ي آب حيوان درون ظلمات است .

2- با تابش نور ذات حق مرا از بند خودپرستي آزاد كردند و از جام تجلي صفات شراب معرفت به من نوشاندند.

تجلي صفات: جلوه گر شدن صفات حق بر مخلوق .

مصراع اول تلميح به آيه ي 143 سوره ي اعراف «ولما جاء موسي لميقاتنا و كلمه ربه قال رب ارني ... »

چون موسي با هفتاد نفر بزرگان قومش كه انتخاب شده بودند وقت معين به وعده گاه ما آمد و خدا با وي سخن گفت موسي عرض كرد كه خدايا خود را به من آشكار بنما كه تو را مشاهده كنم . خدا در پاسخ او فرمود كه مرا تا ابد نخواهي ديد و ليكن در كوه بنگر اگر كوه به جاي خود برقرار تواند بود تو نيز مرا خواهي ديد . پس آن گاه كه نور تجلي خدا بركوه تابش كرد كوه را متلاشي ساخت و موسي بيهوش افتاد ... »

ابتدا شعشعه انوار ذات الهي را ديدم كه هم چنان كه موسي را در كوه طور از خود بيخود كرده بود مرا هم از خود بيخود ساخت و آن گاه صفات الهي بر قلبم تجلي كرد كه هم چون باده اي سكر آور بود.

3- چه بامداد فرخنده و چه شامگاه خجسته اي بود آن شب قدر ( آن شب مراد) كه برات و فرمان آزادي از قيد خودخواهي را به من دادند.

( شب قدر از شب هاي متبرك است و مناسبت آن با برات دادن : رسم سلاطين چنين بوده كه در اين شب هركس از رعايا خراج خود را داده باشد نوشته اي به اين مضمون كه خراج را تماماً داده است به او مي داده اند و آن را برات مي گفته اند . قول ديگر آن است كه خداوند در اين شب امر به نوشتن براتي براي خلاصي مومنان از آتش دوزخ مي دهد . )

4- بعد از اين روي من به سوي آينه اي خواهد بود كه جمال معشوق در آن نمودار است ، زيرا در آن جا از جلوه ي ذات الهي به من خبر دادند.

يعني براي پي بردن به ذات معشوق بايد به جمال او توجه داشت زيرا جمال هركس آيينه اي است كه ذات او در آن تجلي مي كند .

در نظر عارف چون سراسر جهان مصنوع دست خالق است ، از چگونگي صانع خود حكايت دارد ، مثل هر مصنوعي نمودار ميزان قدرت و روش كار صانع خويش است و عارف بايد با تامل در اين آينه به اوصاف معشوق پي برد. پس جهان آيينه ي وصف جمال معشوق است . مي گويد بعد از اين روي خود را منحصراً به سوي اين آيينه مي كنم و به تامل در آن مي پردازم .

آيينه ي وصف جمال مي تواند دل عارف نيز باشد .

آرايه : آيينه استعاره از دل عارف يا سراسر هستي است كه چون آيينه اي جمال حق را وصف مي كند )     « و» در مصراع اول به معني« به ، با» و حرف اضافه است .

5- اگر به مراد دل رسيدم و شاد شدم شگفت نيست ، زيرا سزاوار اين شادي و كامروايي بودم و اين ها را محبوب به عنوان صدقه (زكات ) به من ارزاني داشت .

زكات : خلاصه چيزي ،  در فقه آن چه به حكم شرع به درويش و مستحق دهند.

يعني من استعداد و شايستگي طي مراحل عالي را داشتم و به اين توفيق رسيدم ، پس عجيب نيست .

منظور از اين ها در اين بيت : 1- نجات از غصه      2- آب حيات    3- بيخود شدن از شعشعه ي پرتوذات

4- دادن باده ي تجلي صفات 5- شادي و كامروايي .

6-فرشته خوش خبر آن روز به من مژده رسيدن به اين دولت و اقبال را داد كه در برابرجور و جفاي او به من صبر و پايداري عطا كردند .

مقصود اين كه بر اثر صبر و تحمل در برابر مشكلات راه عشق بود كه سرانجام  به مقصود رسيدم .

7- اين همه شيريني كه از كلام من تراوش مي كند مزد شكيبايي ورزيدن بر محنت هاي عشق و طلب است كه به سبب تحمل آن ها به من شاخ نبات مقصود را بخشيدند .

آرايه : شهد و شكر كنايه از سخنان شيرين   صبر : ايهام تناسب دارد ، معني مورد نظر  1- تحمل و شكيبايي   2- معني دوم حنظل يا هندوانه ي ابوجهل است كه ميوه ي بسيار تلخي است و با كلمات شهد وشكر تناسبي از نوع تضاد برقرار مي كند( ايهام تضاد)

توضيحاتي درباره ي شاخ نبات :

1- شاخ نبات: آن چه به صورت شاخ (= شاخه ) در كوزه هاي نبات بر رشته ها بسته شود. اما در اين غزل استعاره است براي معبود و محبوب شيرين حركات . (درجستجوي حافظ از ذوالنور)

2- در فرهنگ آتند راج شاخ نبات نام معشوقه ي حافظ ذكر شده است .

3- شاخ نبات : شاخه ي گياه ، شاخه نباتات . شاخ نبات را غالب شارحان نام زني دانسته اند . دكتر زرين كوب مي نويسد : نام اين زن را افسانه هاي بعد شاخ نبات خوانده اند اما آن شاخ نبات كه در شعر حافظ به آن اشارت ها هست ، يك نام نيست ، كنايه است از هر معشوق شيرين كه وصل او مي تواند كام عاشق را شيرين بدارد .

4- گرچه هنوز در عصر ما نبات خانم به عنوان نام يك زن شناخته مي شود ، ولي به گمان نگارنده (حسينعلي هروي ) شاخ نباتي كه در بيت آمده با شاخه گياه نباتات مناسبت معني دارد و مراد از آن همان قلم ني است كه با آن مي نويسند ، پس شاخه گياه است ، نه نام يك زن . مي گويد اينكه سخن من تا اين حد شيرين شده بدين جهت است كه دركار نوشتن شتاب زدگي نكرده ام پس اجر خود را كه كلام شيرين است از اين شاخه نبات قلم خود دريافت داشته ام مقايسه شود با :

كلك حافظ شكرين ميوه نباتي ست به چين        كه در اين باغ نبيني ثمري بهتر از اين

در اين بيت نيز شاعر كلك خود را نبات يعني گياه ني معرفي كرده است .(شرح حافظ از حسينعلي هروي)

5- اراده ي استوار حافظ و دعاهاي شب زنده داران سحر خيز بود كه مرا از گرفتاري غم و اندوه روزگار نجات داد.

يعني اين توفيقي كه در سير مراحل عرفاني به دست آوردم بر اثر همت و پشتكار خودم و نيز دعاي اهل دل بوده است .

بند غم : تشبيه

منابع : حافظ خطيب رهبر و شرح غزلهاي حافظ از حسين علي هروي

آورده اند كه ...    ص 79

حكايتي از كتاب روضه ي خلد از مجد خوافي (قرن هشتم ) اين كتاب ، يكي از كتاب هايي است كه به تقليد از گلستان سعدي نوشته شده است .

يكي در جنگ احد حضور داشت ، گفت بسياري از ياران پيامبر در اين جنگ شهيد شدند ، آب برداشتم و اطراف تشنگان مي گشتم (درمتن حكايت شناسه ي اين فعل به قرينه لفظي حذف شده است .) تا ببينم چه كسي هنوز جان دارد ( رمقي از حيات در او باقي است .) سه تن از ياران را زخمي يافتم ، از تشنگي        مي ناليدند . وقتي آب به نزديكي يكي از آنان بردم ، گفت : به آن مجروح ديگر بده زيرا از من تشنه تر است . به نزد دومي بردم او نيز به سومين مجروح اشاره كرد و سومي نيز به اولي اشارت نمود . به نزد اولي برگشتم از تشنگي مرده بود ، به نزد دومي و سومي رفتم ، آنان نيز فوت كرده بودند .(جان دادن كنايه از مردن )

زندگي جوان مردان به اين شيوه بوده است كه جان خود را از روي جوان مردي مي بخشيدند و به اتفاق و همراهي با هم ، براي نجات و زندگي يكديگر ، مرگ خود را بر مي گزيدند .

قالب شعر : قطعه        پيام : ايثار و از خود گذشتگي

شعر حفظي   صفحه 80         روز وداع ياران

 قالب : غزل     شعر از سعدي     وزن مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مستعفلن فعولن مستفعلن فعولن )

بحر مضارع مثمن اخرب  ( وزن دوري )

نوع ادبي : غنايي ( عاشقانه )  توصيف : تخيلي     اين شعر در شروع شدن با فعل متاثر از معلقه ي امروالقيس سروده شده است .

1- اجازه بده تا مانند ابر بهاري گريه كنم زيرا در روز خداحافظي ياران از شدت ناراحتي حتي سنگ نيز  مي نالد و مي گريد .

آرايه : واج آرايي ، تشبيه ، تشخيص (استعاره ي مكنيه ) اغراق

2- هركسي روزي شراب جدايي چشيده باشد و طعم جدايي را حس كرده باشد مي داند كه جدايي اميدواران (كساني كه به هم اميد بسته اند ) سخت و طاقت فرسا خواهد بود .

آرايه : تشبيه بليغ (شراب فرقت )  واج آرايي ش

3- به شتربان احوال چشم گريان مرا بگوييد تا در روزي چنين باراني (روزي كه من چنين مي گريم كه گويي از آسمان سيل مي بارد !) كجاوه بر شتر نبندند . = آماده و مهياي سفر نشود .

آرايه : مراعات نظير ، تشبيه  پنهان و مضمر (اشك به باران ) اغراق  واج آرايي « ا »

4- در چشم هاي ما اشك حسرت گذاشتند (ما را گريان و حسرت زده كردند ) مانند چشم گنهكاران كه در قيامت گريان است .

آرايه : تشبيه    نوع را : فك اضافه        واج آرايي « ا »     

نكته ي جالب در واج آرايي مصراع اول بيت 1 و3 و4 اين است كه هرجا بحث گريستن است شاعر با واج «ا» صنعت نغمه ي حروف مي سازد تا  تداعي گر هاي هاي گريه باشد.

5- اي صبح شب زنده داران ، جانم از انتظار به لب آمد (طاقتم به سر رسيد ) از بس كه مانند شب  روزه داران تاخير كردي و نيامدي .

آرايه : تشخيص ، تشبيه

هم مضمون با اين بيت ها ( ازسعدي )

به چه دير ماندي اي صبح كه جان من برآمد       بزه كردي و نكردند مؤذنان صوابي

يا

شب عاشقان بيدل چه شبي دراز باشد                تو بيا كز اول شب در صبح باز باشد

6- چندين رنج و حكايتي كه تاكنون از ماجراي عشق تو بر شمرده ام حتي به اندازه ي يكي از هزاران اندوه دلم نيز نبوده است . آرايه : اغراق

7- اي سعدي . اين عشق و محبت در طي روزگاران طولاني به دل من نشسته است . پس نمي توان آن را به راحتي از دل بيرون كرد مگر روزگاران درازي از آن بگذرد .

آرايه ها : تكرار  ، كنايه   = مهر بردل نشستن  : علاقه مند و عاشق شدن .      واج آرايي : ن

8- چه قدر براي تو ( از رنج خود = رنج فراق ) حكايت كنم ، شرح آن به همين اندازه كافي است ، بقيه ي آن را جز به غمگساران (كساني كه رنج و غم انسان را مي زدايند ) نمي توان به كس ديگري گفت .

آرايه : واج آرايي

آورده اند كه ...     صفحه  98         حكايتي از اخلاق الاشراف نوشته عبيد زاكاني   طناز قرن هشتم

       مرگ بزرگي از ثروتمندان – كه در ثروت ، قارون روزگار خود بود – فرا رسيد ، از ادامه ي زندگي نا اميد شد . فرزندان خود را كه بچه هاي خاندان بخشش و سخاوت بودند ! حاضر كرد و گفت : اي فرزندان ، روزگاري دراز براي جمع آوري ثروت زحمت سفر و حضر تحمل كردم (حضر متضاد سفر) و گلوي خود را با پنجه ي گرسنگي فشار دادم .( گرسنگي كشيدم ) تا توانستم اين چند سكه ي طلا را بيندوزم . برحذر باشيد (از بي مبالاتي ) يا مراقب باشيد (زنهار : صوت تحذير و تنبيه ) و از نگهباني و مراقبت آن غفلت نكنيد و به هيچ وجه آن را خرج نكنيد و مطمئن باشيد كه خداوند ، طلا (مجازاً مال و ثروت ) را عزيز و گرامي خلق كرده است پس هركس آن را خوار و بي مقدار بشمارد ، خوار و ذليل   مي شود ، اگر كسي به شما بگويد كه پدرتان را در خواب ديدم كه خوراك گوشت مي خواهد (كه برايش فاتحه دهيد) برحذر باشيد و فريب مكر ان را نخوريد زيرا من چنين نگفته ام و مرده غذا نمي خورد. (حتي) اگر من خود نيز در خواب به شما ظاهر شدم (به خواب شما آمدم) و همين را از شما به التماس بخواهم به آن توجه نكنيد ، زيرا آن خواب ، كابوس و روياي پريشان ناميده مي شود ، احتمالاً شيطان اين خواب را در نظر شما آورده است . من چيزي را كه در طول زندگي خود نخورده ام در مرگ خود آرزوي آن رانمي كنم . اين سخن را گفت و جان به نگهبان جهنم تسليم كرد . (كنايه : مردو به جهنم رفت)

نكات: (اكابر جمع مكسر اكبر ، بزرگي كه قارون ...  : تشبيه و تلميح : جگرگوشگان كنايه از فرزندان

طفلان خاندان كرم : طنز و تهكم      سفر و حضر : تضاد ، سر پنجه گرسنگي : استعاره مكنيه . (عزيز و خوار) و (زندگي و مردگي )تضاد : پيام : تحقير و مذمت خست و مال دوستي 

شعر حفظي       شراب روحاني     صفحه 109

قالب غزل از شيخ بهايي (قرن 10 و11 )

وزن : فاعلات مفعولن   فاعلات  مفعولن   (وزن دوري ) بحر  مقتضب مثمن مطوي مقطوع .

نوع ادبي : غنايي (عرفاني) نوع توصيف : نمادين

1- اي ساقي ، از آن شراب روحاني و معنوي (شراب معرفت و عشق ) جامي به من بده تا لحظه اي از اين حجاب تاريك نفس آسوده شوم .

 آرايه ها : مراعات (ساقي و شراب) ، شراب استعاره از عشق و معرفت . حجاب ظلماني استعاره از اطوار نفس . ساقي : استعاره از واسطه ي رساندن فيض الهي .

ساقي : در ادبيات عرفاني بر معاني متعدد اطلاق شده است گاه كنايه از فيض مطلق خداست . و گاه بر ساقي كوثر اطلاق شده و به استعاره از آن مرشد كامل يا پير طريقت نيز اراده كرده اند .

2- گيسوي پريشان او را ديدم و با خود گفتم اين همه پريشاني مايه ي حيرت من شده است .

نشانه ي جمال او را ديدم ، اين جمال سبب حيرت بيشتري در من شد ، هرچه به وصال نزديك تر شدم حيرت من بيشترشد. پريشاني برسرپريشاني،جمال برجمال به من رخ نمودو مرا دچار حيرت بيشتر نمود.

اين بيت بيانگر يكي از مفاهيم عميق عرفاني است . طره ي پريشان تجلي حق است . تجلي : ظاهر شدن ، روشن شدن ، جلوه كردن . تجلي سه قسم است : تجلي ذات ، تجلي صفات ، تجلي افعال . براي اطلاع بيشتر به شرح گلشن راز از لاهيجي و فرهنگ اصطلاحات عرفاني از سجادي و مرصادالعباد مي توان رجوع كرد.

3- نگار و محبوب بي وفاي من به روزگار و كارمن خنده هاي پنهاني و عشوه هاي مخفيانه مي كند .

عاشق از شدت شوق ادب را رها مي كند : بي وفا نگار من . اما اين بي ادبي عين ادب است . خنده ي معشوق براي جذب عاشق است . خنده ي زير لبي معشوق به اين معني است كه مي گويد اي عاشق تو شايسته ي راه ما نيستي ولي در عين حال رهايت نيز نمي كنيم . و با اين كار آتش شوق عاشق را تيزتر  مي كند .

4- همه ي هستي و ايمان خود را به يك نگاه باختيم و به اين باخت رضايت داريم ، اي دل در قمار عشق حقيقتاً ندامت و پشيماني وجود ندارد.

مصراع دوم : استفهام انكاري ، آرايه : تشبيه (قمارعشق)   دل مجاز از انسان ، مراعات : باختن و قمار .  دل باختن : كنايه از عاشق شدن .

5- خانه ي دل ما را با لطف و بخشش خود آبادان كن تا قبل از آن كه اين خانه (دل) نابود شود .

آرايه : تشبيه خانه ي دل / خانه در مصراع دوم استعاره از دل .

6- ما تيره روزان شايسته ي چيزي جزبلا نيستيم، پس هربلايي را كه مي تواني بردل من (شاعر) وارد كن .

بلا: مصيبت ، امتحان در نزد سالكان يعني امتحان دوستان به انواع بلاها كه هرچند بلا بربنده قوت پيدا كند ، قربت زياده شود . بلا لباس اوليا و غذاي انبياست .  متناسب با اين بيت:

هركه در اين بزم مقرب تر است        جام بلا بيشترش مي دهند

شبلي خطاب به خداوند مي گويد: همه تو را به خاطر نعمت هايت دوست دارند و من به خاطر بلاهايت و ... (فرهنگ اصطلاحات عرفاني – سجادي  ص199 )

آورده اند كه ... ص 110

حكايت اول از تذكره ي دولتشاه سمرقندي قرن نهم .

از سلطان سنجر در آن وقت كه به دست غزها (اقوام مهاجم ) گرفتار شده بود ، پرسيدند : به چه علت پادشاهي به اين پهنا و آباداني كه داشتي ، اين گونه از بين رفت ؟

گفت : مشاغل و كارهاي بزرگ را به دست مردم حقير سپردم و كارها و پست هاي حقير را به دست مردم بزرگ ، مردم حقير و ناتوان ، توانايي انجام كارهاي بزرگ را نداشتند و مردم بزرگ نيز از انجام كارهاي حقير عار داشتند و آن ها را دور از شان خود مي دانستند و به دنبال انجام دادن آن نرفتند .

در نتيجه هردو كار از بين رفت و ضعف و سستي به مملكت راه يافت و كارهاي لشكري (مربوط به ارتش) و كارهاي كشوري (مربوط به امور كشور داري ) هردو رو به نابودي و فساد گذاشت .

پيام : سپردن هر مسئوليت به اهلش و عاقبت عدم سياست و حكومت داري صحيح )

حكايت دوم  از لطايف الطوايف (كتابي در 14 باب نوشته ي فخرالدين علي كمال الدين حسين واعظ متخلص به صفي ازواعظان مشهور هرات – تاليف اين كتاب در سال 939 هجري در غرجستان اتفاق افتاد.)

فرد بي ادبي ، مطابق منش خود رفتار مي كرد (بي ادبي مي كرد / گران جان : كسي كه جان ناهموارش مثل باري بر او و روحش سنگيني مي كند ، كنايه از آدم فرومايه و پست ) شخص شريف و ظريفي اورا سرزنش كرد . فرمايه گفت : چه كار كنم ؟ سرشت مرا چنين آفريده اند . گفت : گل وجود(سرشت) تو خوب و زيبا آفريده شده است  امابه خوبي تحت تعليم و تربيت قرار نگرفته است . (گران جان مي خواهد از آفرينش ايراد بگيرد و بي معرفتي خود را گردن آن بيندازد و از گردن خود ساقط كند و فردنكته سنج نيز به ظرافت ايراد را به خود او برمي گرداند . )

آب و گل : مجازاً وجود  ، كم لگد خورده : كنايه (تعليم نيافته )  پيام : اهميت تربيت و تعليم .

آورده اند كه ... ص 124  حكايتي ديگر از روضه ي  خلد مجد خوافي  قرن 8

شخصي بسيار بدهكار شده بود . او را نزد فرد سخاوتمندي راهنمايي كردند . فرد مقروض او را در بازار پيدا كرد كه با درهمي (سكه اي) معامله مي كرد و بر سر دانه اي (ذره اي) چانه مي زد ، برگشت . (از درميان گذاشتن گرفتاري خود منصرف شد )

با خود انديشيد كه : تو كه براي سكه اي اينقدر چانه مي زني چگونه كسي مي تواند از تو انتظار كرم و بخشش داشته باشد ؟

شخص سخاوتمند متوجه شد كه آن فرد براي كاري نزدش آمده است ، به دنبالش رفت و گفت : براي چه كاري آمده اي ؟ گفت : براي هر كاري آمده بودم ، بيهوده بود. آن فرد به غلام خود اشاره اي كرد ، كيسه اي محتوي هزار سكه ي طلا به او داد. مرد متعجب شد ، گفت : آن كارت (چانه زدنت) چه بود و اين بذل و بخششت چه ؟ گفت : آن جا معامله بود و اين كار ، نشانه ي جوانمردي است . سستي كردن در معامله پاداشي ندارد و انسان با آن منتي بر كسي ندارد ولي به تاخير انداختن اين كار ، دور از جوانمردي و مردانگي است . اهمال : فروگذاشتن ، سستي كردن      امهال : مهلت دادن ، زمان دادن  صنعت جناس قلب كه البته با توجه به كتاب ادبيات 3 صنعت جناس (مثل بنات نبات ) كرمي و درمي : جناس (صره = هميان = بدره = كيسه ) صنعت سجع نيز در برخي عبارات ديده مي شود .  پيام : هركاري بايد در موقعيت مقتضي خود انجام شود.

آورده اند كه ...     حكايتي از اسرارالتوحيد نوشته ي محمد بن منور   قرن 6       ص 147

         زماني بافنده اي به وزارت رسيده بود . هر روز صبح زود بر مي خاست و كليد بر مي داشت و در خانه (دراتاقي ) را باز مي كرد و تنها (به تنهايي) داخل آن جا مي رفت و مدتي در آن جا مي ماند . پس بيرون مي آمد و نزد سلطان مي رفت . به امير (ماجرا را) خبردادند كه چه مي كند . امير به اين فكر افتاد كه در آن خانه چيست ؟

        روزي ناگهان (بدون خبر قبلي ، يك مرتبه ) به دنبال وزير وارد خانه شد . گودالي در آن خانه ديد مانند گودالي كه بافندگان دارند ، وزير خود را (نيز) ديد كه پاي خود را درون گودال برده است . امير به او گفت كه اين چيست ؟ وزير گفت : اي امير ، اين همه دولت ، ثروت و مقام كه من دارم همه از آن امير است (متعلق به امير است ) ما گذشته ي خود را فراموش نكرده ايم كه چه كاره بوده ايم ! هر روز به ياد خود مي آورم كه به اشتباه نيفتم (فكر كنم كه جد اندر جد وزير بوده ام! ) امير انگشتري  سلطنت را از انگشت بيرون آورد و گفت : بگير و در انگشت كن . تا امروز وزير بوده اي از اين به بعد امير خواهي بود.

پيام : بس واضح است : قدرت نبايد غرورآفرين باشد طوري كه انسان گذشته ي خود را فراموش كند . مشابه اين حكايت در كتاب تاريخ بيهقي جلد 2(تصحيح دكتر خطيب رهبر) در مورد يعقوب ليث آمده است (ص 397 و 398 )

آورده اند كه ...    حكايتي از سندبادنامه      ظهيري سمرقندي       ق :7   (صفحه 163)

        شتري و گرگي و روباهي به جهت هم نشيني و همراهي با هم مسافرت كردند و با آنان به عنوان آذوقه ي سفر قرص ناني بيشتر همراه نبود . وقتي مدتي رفتند و خستگي و رنج سفر به آنان اثر كرد ، كنار ساحل آبي (نهري) نشستند و بين آنان بر سر گرده ي نان دعوا و مرافعه پيش آمد . تا عاقبت قرار گذاشتند كه هركدام زودتر متولد شده است (كهنسال تر است ) در خوردن نان از ديگران سزاوارتر باشد . گرگ گفت : قبل از آن كه خداوند والامرتبه اين جهان را بيافريند ، مادرم هفت روز قبل از آن مرا زاييد ! روباه گفت : راست مي گويي ، من آن شب در آن جا حاضر بودم و چراغ براي شما گرفته بودم و به مادرت در تولد تو ياري مي رساندم ! اشتر وقتي گفتگوهاي گرگ و روباه را بدين گونه شنيد ، گردن دراز كرد و نان را گرفت و خورد و گفت : هركس مرا ببيند ، حقيقتاً متوجه مي شود كه من از شما بسيار مسن تر (بزرگ تر) هستم و بيشتر از شما دنيا ديده ام  و بيشتر بار تحمل كرده ام .

پيام : عاقبت لاف زدن و گزاف گويي

شعر حفظي    ملك سليمان   غزلي از خواجوي كرماني     قرن 8   ص 164

وزن : فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن   بحر : رمل مثمن مخبون  محذوف     نوع ادبي : غنايي – تعليمي

ب 1 : در نظر صاحب نظران (اهل بينش – عرفا) پادشاهي سليمان مثل باد است (گذرا است ) بلكه سليمان واقعي كسي است كه از قيد و بند پادشاهي آزاد باشد.

ملك سليمان برباد بودن ايهام دارد : حكمروايي سليمان بر باد- برباد رفتن سرير او

درشعر حافظ نيز اين نمونه هست – (حافظ خرمشاهي جلد اول شرح غزل 36 بيت 2 ص 322 )

بادت به دست باشد اگر دل نهي به هيچ           در معرضي كه تخت سليمان رود به بـــــاد

جايي كه تخت و مسند جم مي رود به باد         گر غم خوريم خوش نبود به كه مي   خوريم       حافظ

     بيت تلميح دارد

ب 2- آن كه مي گويند دنيا بر آب بنا شده است ، اي خواجه (اي بزرگ) بدان توجه نكن زيرا اگر به حقيقت نگاه كني مي بيني كه برباد بنا شده است . (سست و بي ارزش است)

آرايه : مراعات ، اشاره (تلميح) به اعتقاد گذشتگان راجع به استقرار دنيا (زمين) بر شاخ گاو و در نهايت كه مي گويند همه ي اينها بر فراز سنگ پشتي يا يك ماهي بر آب قرار دارد.

ب 3- به اين روزگار كه مثل پيرزن عشوه گري است دلباخته و علاقه مند نشو زيرا اين روزگار (دنيا) مثل عروسي است كه به عقد دامادهاي بسياري درآمده است (پيمانش دائمي نيست و بي وفاست )

آرايه : پيرزن دهر  : تشبيه / عروس و داماد : مراعات / اين (دنيا ) را به عروس تشبيه كرده / مصراع دوم تمثيل  .  مضمون اين بيت را حافظ چنين آورده است : (حافظ از اين غزل در وزن و قافيه پيروي كرده است .)

مجو درستي عهد از جهان سست نهاد        كاين عجوزه عروس هزار داماد است

و از جلال الدين همايي مي خوانيم :

مهمان سراست خانه ي دنيا كه اندرو      يك روز اين بيايد و يك روز او رود

ب 4 – خاك بغداد در مرگ خلفا مي گريد ( بر بي وفايي دنيا كه حتي به خلفا نيز وفا نكرده است ) و اگر چنين نبود ، پس اين رودخانه اي كه در بغداد جاري شده از كجا آمده و منشاء آن چيست ؟

آرايه : اغراق ، تشخيص    حسن تعليل (زيرا علت  روان بودن رود چيز ديگري است ) تكرار (بغداد )

ب5- اگر دامنه ي كوه را مي بيني كه مملو از لاله هاي شاداب و خوش آب و رنگ است از آن راه عبور مكن وفريب مخورزيرا آن لاله ها درحقيقت خون دل فرهاداست(ازخون دل فرهاداين لاله ها رسته است)

آرايه: تلميح به داستان فرهادو شيرين / مراعات : كوه و فرهاد   مرو از راه : كنايه    تشبيه (خون دل به لاله )

ب6- مثل نرگس چشمان خود را باز كن و ببين كه چه قدر چهره هاي مثل گل و قامت هاي مثل شمشاد خوابيده است .(مرده است )

آرايه : مراعات : نرگس ، گل ، شمشاد / چشم ، روي و قامت / تشبيه روي به گل ، قامت به شمشاد / تشخيص مثل نرگس چشم بازكن براي نرگس چشم قائل شده است .

ب7- بر در اين دنيا كه مثل كاروان سرايي كهنه است خيمه ي انس برپا مكن (بدان دل نبند كه ناپايدار است) زيرا پايه و اساس آن سست است .

آرايه : خيمه نزن كنايه از اقامت نكن . خيمه ي انس : تشبيه ، كهنه رباط : تركيب وصفي مقلوب : رباط كهنه استعاره از دنيا . اساسش بي بنياد است : پارادوكس (متناقض نما )

ب8- خواجو نصيبي جز غم و اندوه از جهان ندارد. خوشا به حال كسي كه از قيد و بند دنيا آزاد و رهاست.

آرايه: تضاد ، نوع را : مالكيت (تبديل فعل )

از جهان آزاد بودن كنايه از ترك تعلقات مادي كردن .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 23:49  توسط ...